بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
پاره ي تنم
پاره ي تنم
برای پسرم محمد هادي رحيمي

با دو ساله شدن مشغولیت ذهنی مادر از خواباندن و غذا دادن به تربیت کودک جلب میشود 2تا نکته یاد گرفتم که ذکر کردنش تو این وبلاگ مفیده :

1- کودکان در 2 سالگی تفکر منطقی ندارند و قوانین بکن و نکن رو درک نمی کنند و باید ازنظام جزا و پاداش استفاده کرد امروز بعد ازاینکه مادربزرگش برخورد تندی باهاش کرد شروع کرد به دست درازی کردن وبه قول خودش آک کردن ،که من گفتم اگه  عزیزو آک کنی عزیز دیگه تو رو ددر نمی بره که ناگهان متوقف شد گفتم حالا نازش کن تا تو رو ببره ددر و شروع کرد ناز کردن عزیز و همزمان تکرار کردن ناسی ناسی 

2- بعضی کودکان مقاومت در برابر خواب دارند که با تغییر محیط یعنی مهمانی رفتن بیشترهم میشه با کودکی که نمی خوابه کلنجار نرید حتی اگر به قیمت سوزش چشماتون تموم بشه امروز  محمد هادی ظهر نخوابید عصرنم رفتیم بیرون وقتی رسیدیم شیر خواست و خورد رفت به گوشه دراز کشید بدون اینکه رو پا بگیرمش و پاهام گزگز بیوفته و هی تشویقش کنم که چشاشو ببنده خودش خوابید 

*** تنها چیزی که توش موندم مقاومتش در برابر خوردن نون و برنجه که واقعا" نمیدونم باید چکارکنم ! همه نوع شربت اشتها رم هم امتحان کردم !! 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:48 | چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 توسط مریم

خوبه كه اينجا تمام مادرو پدرها از بزرگترين معجزه زندگي شون مي نويسن معجزه اي كه براي دو نسل قبل از ما ده بار اتفاق مي افته ولي چون براي نسل ما خيلي بزرگ و سنگين و سخت شده خيلي كم پيش مي ياد ما موجودي رو ايجاد كرديم براي خودش نه براي خودمون فرق مااينه !

پسر من هفت ماهه دنيا وامد در واقع در 32 هفتگي با وزن دو كيلو من براي زايمان 48 ساعت درد كشيدم !!!! اگه مادراي ديگه موقع شيردادن بچشون غر مي زدن من منتظر بودم كه بچم براي شير گريه كنه و دو ماه اين صدا رو نشنيدم وقتي مادراي ديگه از صداي گريه بچه هاشون بيدار مي شدن و از شدت خواب به خودشون مي پيچيدن من ساعت كوك مي كردم و بچه شير مي دادم . وقتي مادراي ديگه با هزار ناز و اطفار ميومدن خونه و بچه شونو مي دادن بغلشون من تنها اومدم خونه در حالي كه نمي دونستم بچه اي خواهم داشت يا نه !كسي از من پرستاري نكرد وقتي پنج روز از زايمانم مي گذشت رفتم بيمارستان تا تنهايي از يه بچه نارس پرستاري كنم .من خيلي سخت مادر شدم .شير دادن رو يه پرستار غريبه يادم داد

ولي حالا با اون همه زحمت يه پسر سالم دارم و مي خوام ازش بنويسم  عكساي سه ماهگيتا پنج ماهگيشو ميذارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:05 | سه شنبه 8 آذر 1390 توسط مریم
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

آمار وبلاگ